آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

مسابقه نماز25خرداد94

امروز گل دخترم رفت مسابقه نماز تو شیرخوارگاه آمنه.دیشب خاله سمیه دخترم اس دادند البته ببخشید پیامک دادند که برای آویسا خانوم لباس آستین بلند و روسری بیارید چون می خواد بره مسابقه. امروز لباساش رو آوردم و رضایتنامه ش هم امضا کردم تا ایشان راهی شوند. ساعت 10:30 رفتم به پسر گلمان سر بزنم که دیدم خاله سمیه دم دره و  می گه که تازه برگشتن و جایزه دختر عسلم رو تحویلم داد. خدا رو شکر مسابقه ش رو خوب داده بود ایناهم جایزه هاش... اینم دخترکم با هیئت همراه...   ...
25 خرداد 1394

دوشنبه17خرداد94(اندر احوالات این روزها)

                                                     زمان طولانی است که درگیر و دار خانه و اداره مانده ام.حجم کار و گرمای هوا و کارهای دو گل زندگیم ، تنهایی در این شهر و کارهای خانه و احساسات گنگ خودم، همه همه بنده را درگیر روزمره گی  کردند...باز هم بماند... سلام به دوستانم .غیبت طولانی بنده حقیر بپذیرید که گاه از کارهای شخصی خویش باز می مانم و تنها رو...
18 خرداد 1394

16اردیبهشت94(بعد از غیبت طولانی)

                                                             سلام و صد سلام به همه دوستان خوبم.دلم برای همه تون تنگ شده بعد از یه غیبت طولانی با خانواده برگشتیم در خدمت جامعه دانشگاهی. در این دوره به نسبت طولانی مسیری پر فراز و نشیب پیمودیم. نافرمانی ها از دخترکمان دیدیم، اذیت ها شدیم، شب بیداری ها کشیدیم  و کلاً در خانه بود...
16 ارديبهشت 1394

شنبه25آذر93(تولد چهار سالگی آویسا در شمال)

تولد چهار سالگی امسال دخترم مصادف بود با اربعین به همین خاطر ما هم فقط یه کیک کوچیک گرفتیم یعنی دایی بهزاد زحمت کشید و یه کیک خرید . ما شمال بودیم و تقریباً همه اعضای خانواده م به جز دایی ایرج و افشین بقیه بودند. خلاصه کیکی خردیداری شد و دایی بهزاد هم با اون حواس پرتش یه شمع شماره سه خرید و ما کلی سر همین خندیدیم.در هر صورت دستش درد نکنه شبی بود که در کنار خانواده بودیم و کیک هم بهانه ای شد برای یه جمع گرمتر. اینم عکس های اون شب ... البته آویسا خانوم این تولد رو قبول نداره و قراره یه تولد براش بعد ماه صفر تهران بگیرم. ...
25 آذر 1393